یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
فيلتريم!!
گویا فیلترم کرده اند برای برخی...!
از جمله خودم...!
اینجایم!
یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
معبود...!
یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
عشق...!
یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦
پيانو...!
وقتي قلمت را بر مي داري مطمئن شو زمينش نمي گذاري...!
پيانوي شکسته و قلم نداشته ام را به که فروختي...؟ به آنکه وقتي مي خواهد ببوسدت، چشمهايش را گرد مي کند که شايد عمق چشمهايش بترساندت و بوسه بدهي...؟ به آنکه وقتي دوستت داشتم تو را کشت که هيچ کس نداشته باشدت؟ به آنکه هنوز از در تو نيامده تمام لولا ها را کند که دري نباشد...که کسي جلوي آمدن سر زده اش را نگيرد...؟
داشتم خانه تکاني مي کردم که فهميدم. قصدم اين نبود که نديده ونشناخته عاشقت بشوم. شد...دست خودم نبود! اين براي من رسم شده...زمستان دل مي بندم و بهار فراموش مي کنم...!خورده بوسه هايت را جمع کرده ام ميان کهنه پاره هاي قلبم،پنهان...! هنوز جای چشمهای خیره ات روی گونه های آن قاب عکس رنگ پریده بی عکسمان مانده...!یادت هست سه روز بعد از آنکه آمدی...!
مدتهاست که بعد از رفتن تو هیچکس سراغ اهنگ های مرا نگرفته...!
یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦
زندگی...!
زندگی...!
کودکیست که پیش از آنکه باز بستانندش
تو را خیس می کند...!
یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦
اجتماع...!
هیجان زده نشو. چیزی برای ما تغییر نکرده است...!
چقدر از این وصله های جدیدی که به من زده ای بدم می آید.مجبور شده ام میان این آدمهای الکی خوش بنشینم و بمب خنده منفجر کنم! صدای ارام موسیقیم را به این هیاهوها فروخته ام که تو را بدست بیاورم و تو خودت را میان خوشبختی خود خواسته ات غوطه ور ببینی و من...هیچ...!
رقصیدنت را همیشه دوست داشته ام.میان آغوش من تلوتلو می خوری و چشمهای درشتت را می درانی و بی قید می خندی... می بینم که از دستت داده ام.درست مثل کسی که دارد سنگ قبر خودش را می نویسد...!آغوش به آغوش میان این ملودیهایی که دلخواه توست.فریاد و فریاد و...سینه ام گریه می خواهد...!
بامزه شده ام؟کاش درونم را می دیدی...!
یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
دخترش...!
به یاد دختری که از سر راه نیامده بود...!
هوا از همیشه تاریکتر شده بود...!پیاده رو دیگر داشت عرضش را از دست می داد...!بی اختیار مسیرم را کج کردم،دور شده بودم...!دور...!
یادم می آید گفته بودی امیدوار نباشم...!همیشه نمی توانستم با تصمیم دیگران کنار بیایم...! این حق من نبود،ولی می خواستم...!از همه چیزم گذشتم،از خودم،از داشته هایم...!از امید به داشتن هایم...!همه چیز...!
کاش فقط می فهمیدم چرا؟آنقدر زیر نقطه های این چرا نشسته ام که نگو...!آنقدر به این علامت سوالش تکیه زده ام که...!دست خودم هم نبود،می دانی...وقتی دل می خواهد،دیگر خواسته است...! فرار کردن هم ندارد...!
تقصیر هیچکس نیست،گفته ام...!چشمهایت زیادی زیباست...!
یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥
کشتار...!
یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥
همزاد...!
یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥
راز...!
ماندگار تر شده ای راز سر به مهر...!
یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
زايش...!
دانسته هایم را فراموش کرده ام.همه چیز از یادم رفته است...مثل کودکی که دوست دارد همه دنیا را بشناسد!
گوشه سقف تکیه داده ام...! اتاقم مثل هر شب نیمه تاریک است. پنجره دارد پرده ها را لیس می زند...! پاهایم خود به خود میان سینه ام جمع می شوند.با انگشتهایشان بازی می کنم. دستم را تکان می دهم تا هوا از کرختی در بیاید. ناخنهایم چشم در آورده اند.رگهای پشت چشمم ذق ذق می زنند.دوست دارم شاهرگم را بجوم...!
خفه شد...همه عقربه هایش را خوردم!!
یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥
دلخوش...!
این متن اصلی نیست...نگذاشتم چون نمی توانستم با حقیقتش کنار بیایم!
فکرش را هم نمی کردی...می دانم، هر کس مرا میان این لباسها ببیند ماستش کیسه می شود! آنقدرخودم را بزرگ تراشیده ام که خودم هم از خودم فاصله می گیرم، چه برسد به تو...! هیچ چیزی پشت این حرفهای قشنگ نیست. باور کن مستاصل تر از آنی هستم که فکر می کنی! شاعر شعرهای نگفته...؟خبری نیست!برو نقد دیگری باش.من نسیه هم نیستم نازنین...!
دلم می خواهد همه این دنیای منطقی را به آتش بکشم...!
یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
عمر...!
رودخانه ايست خروشان
به رويش
پلي با پايه اي لرزان
به رويش
عابري مست، افتان، غلتان
لحظات منست…
كه كفن مي كنم و به خاك مي سپارم
شعري كه آغازش با من نيست
و پايانش نیز
عمري در پس پرده اي
پرده اي در پس نگاهي
نگاهي در انتظار آشنايي
خيره…
چون…
رودخانه اي خروشان
به رويش
پلي با پايه اي لرزان
به رويش
عابري مست، افتان، غلتان…!یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥
دود...!
گاهی یک اتفاق دنیایی از لحظه های گذشته را یادت می آورد و تو می نشینی و خوبهایش را سوا می کنی و لذت می بری...!امشب از آن گاه ها بود!
نگاهش می کنم.ته سیگارش را میان استکان کنار دستش له می کند.خیره می شود.خودش می داند چقدر این نگاه بعد از آخرین پکش را دوست دارم...!بیرون پنجره دنیا یخ بسته است.دروازه سکوت دارد باز می شود.چشمهایش را می بندد.آهسته بوسه اش را می دزدم...!
موضوع عوض شد...!تنها باعث تو بودی و آن صدای آرامش بخش مهربانت که امشب بعد از یک دنیا نبودن، مرا به آغوش کشید...!داشتم زیر آوار آهنهای دورو برم له می شدم که رسیدی! نمی دانم.شاید بازهم دارم گول می خورم!کاش همیشه فریب تو باشی...!
بازهم جاده دوقسمت شده...قسمتت را بردار!
یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥
کنسرت...!
بس است!مي خواهم حرف را عوض كنم…!
كرور كرور آدم آمده اند كه ببينند!اينهمه آدم مي آيند كه ببينند من چه مي خوانم! مي خواهند ببينند ناله هاي من چه طعمي دارد!چقدر…!يك عده تخمه مي شكنند! يك عده پفك مي خورند!يك عده دستشان را توي دست معشوقه شان گذاشته اند و در گوشي پچ پچ مي كنند!يك عده آمده اند ميان اين آدمها معشوقه پيدا كنند!يك عده …!عجب بهانه خوبي شده ام!من ناله مي كنم كه ديگران…!به چشمهايشان نگاه مي كنم! همه خيره اند!يك عده معنايم را نمي فهمند! يك عده خيال مي كنند براي آنهامي خوانم!يك عده تحسينم مي كنند!يك عده فحش مي دهند! يك عده پولشان را به رخ احساسم مي كشند!يك عده با هق هق من تجديد خاطره مي كنند!يك عده…!
بازهم سازم در دستم است! چه بگويم كه تو خوشت بيايد؟!اصلا مگه تو خوشت هم مي آيد؟! از چه بنالم؟!نمي دانم! از اين نيم پرده به ديگري!از آن ديگري به ديگري ديگر! همه چيزهايي كه ظاهراً از يادم پر كشيده بود دوباره بر مي گردند!چشمهايم را مي بندم!فرياد مي كشم!يكي من! يكي سازم!يكي من ديگري سازم! همه چيز را عوض مي كنم! قد مي كشم!بالا مي روم! آدمها را نگاه مي كنم!درهمند! سوا نيستند!همه يك جورند! آنها كه تخمه مي خوردند!آنها كه چشمهايشان را مي چراندند!!آنها كه بامعشوقه شان يكي شده اند! آنها كه…! باز مي خوانم! شعرهايم را!آنهايي را كه براي تو سروده بودم! آنها كه براي گلهاي قشنگ خيالي تو سروده بودم!آنها كه…!آه…!علف هرز كه معناي گل را نمي فهمد!همه سهم من…! ناله هايم تمام شد! همه شان را خواندم! بلند شويد برويد به خانه هايتان!
دست نگهدارید!مجوزم را گم کرده ام...!
یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥
تخم مرغ...!
در را می بندم.سرمای استخوان سوز بیرون راه را گم می کند. بی اختیار به یاد گرسنگی ام می افتم.اجاق با همان وقار قدیمیش خیره شده...!
تخم مرغها ناجی انسانها هستند.شبهایی که هیچ چیز برای خوردن نداری حتما یک مرغ هست که لطفش را شامل حال تو بکند.مرغی که دانه بر می چیند...برای خروسهای هیز اطرافش عشوه می آید. روزها را شب می کند.که بزاید و بخوریم...!
دلم را ترکاندی باز...من هیچوقت نتوانسته ام با دوست نداشتنت کنار بیایم!حتی لحظاتی که به خنده هایت می خندم درونم آشوب می شود.هنوز هم وقتی با دیگری می بینمت مغزم تیر می کشد.همیشه اولین عشق چیز دیگریست...!
چشمهای زیبایت را باز کن. خروسها زنگ صدایشان را هم به تو باخته اند...!
یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥
جاودانگی...!
شوک بدی بود...!هنوز دارم به حادث شدنش فکر می کنم!چند وقت بیشتر نگذشته بود اما برای من سالی بود...!یک وضعیت عجیب برای من...!درست است که می نالیدم! درست است که همیشه می گفتم زندگی به هیچ درد نمی خورد...! ولی فکرش را نکرده بودم چطور...!همه اش از جای شروع شد که...!
دوتا بچه داشتند بازی می کردند...!خیابان هنوز بزرگ بود...!یک نفر داشت یک نفر دیگر را دید می زد!!ماشینی جلویم دوید...!اول سازم!بعد خودم...!
داشتند پرش می کردند...!خیلی گود بود!ولی باید پرش می کردند...!داد و گریه و ....!خیلیها آمده بودند!خیلی ها...!هر کسی که یک شناخت کوچک داشت آمده بود...!دستمالهای خیس!چشمهای تر...!بیرون را نگاه کردم!سرها داشتند تو را نگاه میکردند...!یکی خودش را توی خانه ام انداخت!جیغ...!داد...!چرا رفتی؟تو که جوون بودی...؟می خواستم بگویم دست خودم نبود...!می خواستم بگویم من ایندفعه مقصر نبودم اما...!
بیرون آمده بودم اما سنگینی اش باز حس می شد!!تا به حال اینقدر بار رویم نبود...!دونفر داشتند از آن دور می آمدند! رسیدند...! یکی شان سلام کرد...!جواب دادم! اسمم را پرسیدند...!گفتم که دنبال درهای جهنم می گردم!خندیدند...! خندیدند...! ایستادم!گفتم که من متعلق به آنجایم!گفتم که...!باز خندیدند...!!
دوباره فکر می کردم...!
اینکه بازهم هستی جهنم نیست...؟! شاید...! مگر باز هم هستم...؟!
یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥
مه زده...!
کسی پشت پنجره مه زده لبخند می زند...!
هوا سرد است. بی اختیار میان کلاویه های پیانو غرق می شوم...!هر ضربه ای من را به تو می سپارد.ضربه هایم محکمتر می شود...!هر وقت به یاد تو ساز می زنم طعمش چیز دیگری می شود.آنقدر ترانه بارانم می کنی که...می نویسم و ملودی می سازم.تکرار ضربه های من...!
تلاش تلخیست...وقتی تو نمی خواهی هیچوقت ممکن نمی شود.بارها این را به خودم گفته ام! هزاران بار...دوست داشتم آنقدر آغوش به آغوش می ماندیم تا هم کفن بشویم...!بازاشکهایم خاطره هایت را خیس می کند...!
کاش می شد واقعیت را کشت...!
یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥
دوران...!
من هم مثل تو!شايد اولين بار باشد كه اين سوال را ازخودم مي پرسم! شايد اولين بار است كه محتاج شده ام از خودم بپرسم. هميشه در تفكراتم را به روي خودم بسته بودم و به همه چيز فكر مي كردم الا خودم! اصلاً براي چه اينجا هستم؟ چرا نشسته ام؟! چرا اينقدر تمسخرآميز ادعاي اختيار مي كنم! يك فرياد واهي!! سنگهايم را هنوز باخود هم وا نكنده ام چه برسد به تو!
قل قل مي كنم!! قلپ قلپ مي جوشم!! واي ! زندگي انسان! درمان درد التيام نيافتة بشر! انفجار عقده هاي رواني! فروكش كردن معنويات! بياييد، بياييد دور من جمع شويد!ببينيد چه فكرهايي دارم! بياييد سر تا پاي مرا طلا بگيريد!! بياييد مي خواهم درمانتان كنم، همه رواني شده ايد!! همه شما داريد ديوانه مي شويد!! بايد يك فكري برايتان بكنم!! الان است كه بدبخت شويد! من منتظر همچين روزي بودم تا لياقتم را به همه شما ثابت كنم! اصلاً احتياجي به ثابت كردن نبود!
مثل آدمهايي كه كلنگ توي سرشان خورده گيج شده ام! هي دور خودم مي چرخم! دور باطل!
آخ كه همه محتاج من شده اند! من احتياجات همه شما را برآورده مي كنم! خدا مرا فرستاده كه دردتان را درمان كنم! ناراحت نباشيد! بدبختها! آخي! واي………!!!كوتاه هم نمي آيم!
یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
چمبره...!
بازهم دارد شبیه دفتر خاطرات بچه های رو به بلوغ می شود...!
وقت دور شدن است.باید خودم را میان داشته هایم بپیچم و بروم.آنقدر به زیر کشیده شده ام که دیگر خودم هم به قیمتم ریشخند می زنم!لحظه هایی پشت در پشت و بی هیچ...التماس به پای دنیایی که از آن همه است...دوست دارم که فریاد بزنم شبیه هیچکس نیستم...!
وقتی انتخاب می شوی نیازی نیست فکر کنی...اسمها می آیند و رویت می نشینند. بازیت می دهند که زندگی بگذرانند.هنوز حصارم گرم است.می خواهم درونش دفن شوم...زیر آوار ملودی و ترانه های نانوشته...!
اینجا هیچ قبری نیست.من مرده هایم را آتش می زنم...!
